به من عذابِ روان گفتهای، بی انصافی استمرا جنونِ نهان خواندهای، چه اوصافی است؟مرور کن لحظاتِ قشنگِ عمرت راببین کجای توأم، آخر این چه اجحافی است؟گذشتِ عمر به بیهودگی به من فهماندعیارسنجیِ این روزگار، ناصافی استبله! دقیقتر و بیشتر عذاب بدهاگر که رنجِ روانم هنوز ناکافی استقبول! قول و قراری نداشتی با مننوشته های من از عشق نیز حرّافی استمرا نخواستهای اصلِ داستان این استو مابقی، همهٔ قصّه حاشیه بافی استچگونه میگذرد روزهای من آیا؟بدونِ دیدنِ تو حال و روزم علافی استمن از نهایتِ این زندگی چه میخواهم؟همین که گاه به من فکر میکنی، کافی است.
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۴/۱۱   توسط وحیدطلعت
|
برچسب:
نویسنده: کامران اکبرینژاد
تاريخ: يکشنبه
17 تير
1403 ساعت: 7:42